|
یک روز نگاهم از جنس خاک بود
از جنس خا ک کوچه های کاه گلی ابادی از همان جایی که بوی آدمهایش مشام آفتاب را مست میکرد ! از همان جایی که نگاه مهربان، موی سفیدانش دلم را تا اوج متانت و افتادگی می برد . روزی ترک د ستهایم پر از احساس همدردی و دوست داشتن بود . روزی به صورت رنجدیده پدر، از پشت پرده شرم نگاه می کردم و لذت میردم روزی تمام وجودم به لحظه های آبادی و مزرعه های رویایی و موسیقی دلنواز کار و زندگی در آنجا عشق می ورزید و اینک.... من باز خواهم گشت به همان سایه و همان آرامش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 13:9  توسط گلاره
|
چه قدر ساده بود دلم ُ چه قدر به دنبال تو و تنها ییم گشتم !
تا به دنبال فریب چشمهای تو کوچه کوچه سکوت را دویدم شاید پیدایم کنم های غریبه مهربان بیا اینجا الونک صداقت است اینجا همه تویی؟ ! اینجا اخر منظومه عشق تنهایی است ؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 16:33  توسط گلاره
|
سلام بر حسین واژهای که در خلق بر سر در اسمان نقش بست
و زینت سردر ُدیر نصرانیان شد تا اینکه سرش بهمهمانی دیر امد و انگاه تقدس نامش و وعظمت مقامش و مظلومیت اورا نصرانیان وهمه ادیان عالم پیشتر از واقعه کربلا فریاد شود ای حسین ای سردار بی سر ای حسین ای خون خدا ای حسین ای فریادی که در زمان خودت صدایت کس نشنید جز خاصان خدا و تا ابد طنین افکند
مارا لایق غمبار بودنت بدان ودر این عذای عشق چشمهای مان را بگریان
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:44  توسط گلاره
|
نمی دانم چه بنویسم
و در داغ چه بنویسم حضور عشق خالی شد و من در عشق بی حاصل صدا در گوش می پیچید اما ....... می نویسم رنگ بی رنگی است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:4  توسط گلاره
|
|